بسیج دانش آموزی دبیرستان دخترانه حضرت مریم(ع)
  • در باره وبلاگ

  • این وبلاگ برای ارائه خاطرات افرادی که ۸ سال در دفاع مقدس حضور داشتند و بتوانند این خاطرات را به سهولت به دست نسل سومی ها برسانند  به پا خواسته تا  واکنش کوچکی به عقب ماندگی های وبلاگ نویسان در این مبحث دا جبران کنیم

    گرد آورنده این مجموعه :

    دانش آموز بسیجی : سولماز حسن پور

     

     



    نويسنده: GiGa | تاريخ ارسال: 1388/8/28 ساعت: 05:16 | + نظردهيد(1) |
  • شب یلدا در دوکوهه

  • شب يلدا

     

    می دانم این مطلب را دوگروه نخواهند خواند :

    گروه اول که زمان جنگ را ندیده اند و مطالب من برایشان کاملاً قابل درک نیست .

    گروه دوم ،کسانی که آنروز ها را در کوره ی جنگ گذرانده اند ولی امروز  برای گریز از تضاد زمان، آنرا به فراموشی سپرده اند  و  برای جلوگیری از گسترش این تضاد در جانشان، بازهم این مطالب را نخواهند خواند و البته خودم هم جزء گروه دوم هستم . پس با خیال راحت می نویسم ، مطلبی را که خواننده ای نخواهد داشت .

     

        با اینکه صبح از خانه بیرون زدیم ولی دم دمای غروب بود كه مقابل پادگان زنده یاد حاج احمد متوسلیان یا پادگان دوکوهه ، رسیدیم . باران به شدت می بارید و هوا اندکی سرد بود . از ماشین پیاده شدم و برای صحبت و هماهنگی وارد اتاقک دژبانی پادگان شدم .

    دژبان گفت : باید فرمانده پادگان اجازه دهد تا بتوانید شب را بمانید .

    و اشاره کرد به تویوتایی که در حال خروج از پادگان بود و گفت :

     او فرمانده ی پادگان است .

    سريع  از دژبانی خارج شدم و به تویوتا که حالا داشت آرام ، آرام از جلو دژبانی عبور می کرد ، نزدیک شدم  و گفتم :

    -         سلام برادر

    -         علیک سلام

    -         می خواستیم شب را در پادگان بمانیم .

    -         معرفی نامه از سپاه استان آورده اید ؟

    -         نه !

    -         کارت شناسایی دارید ؟

    -         بله 

         کارت بسیج را از جیبم بیرون آوردم و به او دادم .

     یک مرد میان سن با ریش سیاه و چهره اي مهربان در لباس سبز سپاه ،

    گفت : بابا این کارت ها که دیگر اعتبار ندارد .

    از لحن صحبت کردنش فهمیدم که قصد شوخی دارد .

    گفتم : چی چی رو اعتبار نداره ، ارزشش از پاسپورت هم بیشتره . ما با این کارت، به خارج از کشور هم رفتیم !

    از ماشین خودش پیاده شد و با من دست داد و گفت من دور می زنم ، شما هم به دنبال من بیایید

    با پراید سفید " هاچ بک" به دنبالش از دژبانی گذشتیم و اولین چیزی که نظرمان را جلب کرد ، استخر خالی بزرگی بود که تعدادی قایق موتوری زمان جنگ در آن قرار داشت .

        به نزدیک ساختمانهای یک طبقه رسیدیم . از ماشین پیاده شد و به چند ساختمان همجوار سر زد . آخر بندگان خدا آمادگی پذیرش مهمان ، آنهم در نزدیکی شب یلدا را نداشتند !

         بعد از هماهنگی كه شايد ده دقيقه به طول انجاميد ، با یک سرباز وظیفه ، پیش ما برگشت . بنده ی خدا فرمانده پادگان به خاطر ما  خیسِ خیس شده بود . بعد از سفارشاتي كه در مورد ما  به سرباز نمود، از ما خدا حافظي كرد و ما هم از او تشکر کردیم و به همدیگر گفتیم : هنوز اینجا بوی حاج همت هست ، بوی ایثار و معرفت هست ، او با تمام درجه و مقام خود ، نیم ساعت علاف ما شد  در حالیکه با یک کلمه ی" نمی شود " می توانست خودش را راحت کند .

        به همراه سرباز وارد ساختمان شدیم و او اتاق کوچکی را که احتمالاً مال خودشان بود ، به ما نشان داد و گفت: بفرمایید راحت باشید .               

    در اتاق چند پتو و دستگاه تلفن بی سیم و وسایل نظامی قرار داشت . راستی چقدر به ما اعتماد کرده بودند !

     لحظات غروب بود. برایمان چایی آوردند و پس از خوردن ، آماده ی نماز شدیم .

    نیم ساعتی گذشت ، دیدیم بنده ی خدا سرباز در حالیکه آب باران از سر و صورتش می ریخت با تعدادی پتو وارد اتاق شد .

        گویا به خاطر ما رفته و از تدارکات پادگان که با ساختمان ما فاصله زیادی داشت ، برای ما پتو گرفته بود . پتو ها را زمین گذاشت و گفت : هر کاری داشتید ما در اتاق مجاور هستیم ، اطلاع دهید . ما هم با شرمندگی از او تشکر کردیم .چیزی که از آن زمان تا کنون (که چهار ، پنج سال می گذرد) ، هنوز مرا ناراحت می کند این است که چرا ما دست خالی به آنجا رفتیم ، چرا در نزدیکی شب یلدا، میوه یا شیرینی برایشان،  با خود نبرده بودیم .

    (ناگفته نماند که چند سال بعد جبران کردیم )

    بعد از مدت کوتاهی شام ساده ای که زمان جبهه به آن" تاس کباب" می گفتند ، برایمان آوردند . مقداری آبگوشت با گوشت و سیب زمینی داخلش !

        پس از صرف شام سفره را جمع کردیم و قصد داشتیم ، ظرف ها را برای شستن ببریم که باز همان سرباز جوان پیدا شد و ظرف ها را با اصرار از ما گرفت و برد .

    خدایا چقدر شرمنده شدیم ، هیچ راه جبران هم ندارد ،

    پس از صرف چایی ، سراغ بچه های تفحص را گرفتیم .

        گفتند مقرشان همین ساختمان مجاور است ولی دیروز برای تشییع جنازه ی دوستشان که اخیراً در تفحص شهداي دفاع مقدس ، شهید شده بود ، به تهران رفته اند .

    چقدر حیف شد ، خیلی دوست داشتم عمق عشق و ارادت آنها به شهدا را در چهره ی آفتاب سوخته شان ببینم .

    از سربازان خواهش کردیم ، ما را به حسینیه ی حاج همت ببرند .

        همه با هم از ساختمان بیرون آمدیم ، شدت باران کمتر شده بود ولی  روی زمین جای خشک برای پاگذاشتن، وجود نداشت . با هر زحمتی که بود ، خودمان را به حسینیه رساندیم . اتاقک کوچکی در جوار حسینیه بود که نور کمی از آن به بیرون می تراوید . سرباز همراه ما به آنجا رفت و سرباز مسئول حسینیه را با خود آورد تا حسینیه را برای ما چها نفر باز کند !  تعدادی از چراغ های حسینیه را روشن کردند و ما را با حسینیه و خاطره ی حاج همت و شهدا ، تنها گذاشتند !

        خدای من ، اینجا همان محل است که شب های عملیات بچه ها همدیگر را بغل می کردند . دعا می خواندند و اشک می ریختند ! نماز شب می خواندند ، چه کسانی ؟ امثال حاج همت و حاج احمد متوسلیان !

        دوست داشتم در و دیوارش را بوسه باران کنم ، دوست داشتم فریاد بزنم ، دوست داشتم دیوانه شوم ، به خدا خیلی دلم می خواست همان لحظه همانجا قبض روح شوم . چون به مقدس تر از آنجا  دسترسی نداشتم .

    نمازی خواندیم ، نمازي كه در وصف نمي گنجد . گویی همه ی ارواح شهیدان با ما به نماز ایستاده بودند .

     

    نوشته شده توسط خانم سولماز حسن پور

     



    نويسنده: GiGa | تاريخ ارسال: 1388/8/28 ساعت: 05:12 | + نظردهيد(0) |
  • خاطره ماندگار از یک بسیجی بهترین خاطره من

  • آنچه را که می خواهم برایتان بازگو کنم ، شاید فردا قابل باور نباشد و امروز قابل تجسم و تصور، ولی واقعیت دارد.

    آنروز برف زیادی باریده بود ولی مدارس فامنین تعطیل نبود ، از طرف دیگر بعلت بدی آب و هوا ، معلمین ما هم نتوانسته بودند برای دو ساعت اول صبح ، خودشان را به کلاس درس برسانند .

    خلاصه ، بچه های " اول (ج) مدرسه ی راهنمایی طالقانی فامنین "بیکار مانده بودند .

    البته بعضی ها با استفاده از فرصت ، تکالیف شب خود را انجام می دادند و خیلی ها هم، همان کاری را می کردند که امروز در اصطلاح مدرسه می گویند " شلوغ " !

    تا اینکه  " احمد زهره " از جا برخاست و گفت : بچه ها ؛ حالا که بیکاریم ، بیایید باهم دعای توسل بخوانیم .

    احمد صوت و صدای خوبی داشت و بچه ها به او " آهنگران دوم " لقب داده بودند .

     از بچه های فعال مدرسه و بسیج بود . در مسجد هم همه او را می شناختند . پیشنهاد او هم تازگی نداشت ، چندین بار همین برنامه ی دعای توسل در کلاس اجرا شده بود و بچه ها لذت آنرا خوب می دانستند .

    به همین خاطر پیشنهاد احمد ، بدون هیچ مخالفی، تصویب شد و احمد هم کتاب جیبی دعایش را در آورد و شروع کرد به خواندن دعا .

    دیگر در کلاس ، سر و صدا نبود و فقط احمد دعا را می خواند و بچه ها هم " یا وجیهاً عندا... " را با هم می گفتند .

    احمد دعا را با اخلاص و سوز خاصی می خواند .( باور کنید نمی خواهم یک کلمه زیادی از او تعریف کرده باشم و در عین حال  می دانم هر چقدر هم تلاش کنم نخواهم توانست حق مطلب را ادا کنم. )

    اصلاً این عقل و هوش و درک و فهم و معنویت و ذکاوت و هنر، در یک دانش آموز اول راهنمایی ، همه را متعجب کرده  بود .

    احمد قسمت آخر دعا را می خواند که یک دفعه درِ کلاس باز شد و آقای " نعمتی " معاون مدرسه به داخل آمد.

    همه ساکت شدند . آقای نعمتی که صدای خواندن دعای توسل را از پشت در کلاس  شنیده بود و میدانست که اینها ، همه شاهکار احمد است  .

    آقای نعمتی ، معاون دوست داشتنی مدرسه ، لحظاتی بچه ها را با نگاه مهربانش نوازش داد و چهره ی تک تک دانش آموزان و اشک چشمان آنها را نگریست.

    بدون اینکه حرفی بزند ، چند قدمی در کلاس راه رفت ولحظاتی در هوای معنوی و مخلصانه که از دعای بچه های معصوم ایجاد شده بود ، نفس کشید . شاید نمی خواست سکوت را بشکند و شاید هم دنبال کلمات می گشت . 

    بلاخره جلوی تخته سیاه و رو به بچه ها ایستاد و این حرفها بر زبانش  جاری شد :

    بچه ها قدر احمد را بدانید ....  احمد شهید خواهد شد ...

    بعد چند قدمی به طرف میز و نیمکت ها برداشت و در کنار احمد که اکنون از خجالت سرش را پایین انداخته بود ، ایستاد و از احمد پرسید :

    احمد دوست داری شهید بشوی ؟

    احمد با شرم و حیا و خجالت جواب داد :  سعادتش را ندارم .

    همیشه حرفهای احمد بزرگتر از جثه ی او بود و فکرش هم همینطور .

    آقای نعمتی پس از مدتی از کلاس بیرون رفت و خاطره ی آنروز را در ذهن ما باقی گذاشت .

    زمان امتحان خرداد ماه بود که احمد به من گفت : می خواهم به جبهه بروم .

    می دانستم که با توجه به فعالیتش و بودن پدرش در بسیج مقاومت ، او خواهد توانست که به جبهه برود ، چرا که در جبهه بیش از همه جا نیاز به فعالیت های او بود .

    دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه در مرداد ماه ،اعلامیه شهادت او را بر در و دیوار و درب مساجد دیدم و بیاد عجیب ترین پیش بینی و حرفی افتادم که در عمرم شنیده بودم :
    بچه ها احمد شهید خواهد شد
    از خاطره ی آنروز کلاس ، تا شهادت احمد ، شش ماه هم طول نکشید .

    بخدا شهادت حق او بود و او شایسته ی شهادت بود .

    او برای پرواز فقط منتظر یک بهانه بود . خوشا به سعادتش ...

    امروز بیش از بیست و سه سال از آنروزها می گذرد و و این خاطرات در ذهن نویسنده هم کمرنگ شده ، ولی می خواهم به عزیزانی که آنروزهای آتش و حماسه را ندیده اند ، شهید زهره و شهید فهمیده  ها را ندیده اند و حال و هوای آنروز ها نبوده اند ؛ با اعتقاد قلبی بگویم :

    بچه ها ؛ شهدا ، بهترین ِ بهترین ها بودند و ایثارگران و جانبازان باقی مانده ، یادگاران آنانند . یاد آنها را زنده بدارید و قدر اینها را بدانید که ما هرچه داریم از شهدا داریم

     

    نوشته شده توسط خانم سولماز حسن پور

     



    نويسنده: GiGa | تاريخ ارسال: 1388/8/28 ساعت: 05:11 | + نظردهيد(0) |
  • مطالب پیشین

  • در باره وبلاگ
    شب یلدا در دوکوهه
    خاطره ماندگار از یک بسیجی بهترین خاطره من